1- مرگ چیزی نیست جز یک عادت بد که طبیعت در حال حاضر نمی تواند بر آن غلبه کند.

2- اگر زندگی را اثری هنری فرض کنیم، حتی اگر آنقدر عمر می کرد که پیر می شد باز همه با آن کمال دوران جوانی نمی رسید.

3-  ... مدیر صحنه ی این نمایش، نه خدا بود نه شیطان... اولی زیاده یکنواخت و مقدس و از مد افتاده شده بود و دومی که پشتش زیر بار گناهان دیگران خم شده بود مانند بارانی خسته و ملال آور هم حوصله ی خودش را سر می برد و هم حوصله ی دیگران را...

4- هنر مند ها در زندگی شان بالاخره به یک جایی می رسند که دیگر نیازی به سرزمین مادریشان ندارند. مثل آن موجوداتی که اول در آب زندگی میکنند و بعد در خشکی.

5-      یک بار یکی دست بند الماسش را در دریای آبی و پهناور گم کرد و بیست سال بعد در همان روز که ظاهرا جمعه بود داشت یک ماهی بزرگ می خورد که البته هیچ الماسی داخلش نبود. من از تصادف این جوری خوشم می آید.