قصه ی ماه پنهان/ بهرام بیضایی
۱-حتما به گورستان یه سری بزن
اونجا پر از آدم هایی است که روزی عقب خودشون می گشتند.
آدم هایی که روزی سر دوراهی فریاد زدند
از کدوم راه؟ اما یه راه بیشتر نبود...
۲-پهلوان و دیو هر دو یک اصل اند
این که بود آن دیگری هست
آن که نبود، این نیست، و سعی دنیا نیست.
چیزی می خواهد بماند
چیزی می خواهد بمیرد
پهلوان را از قبل دیو آفریدند
قرار بر آشتی شد،
که هر سال زیر سلطه یک تن باشد.
سال سلطه پهلوان آخر شد
پهلوان دست از سلطه شست.
سال سلطه ی دیو
دیو دست بر نداشت.
دیو اگر از دیوانگی دست بردارد که دیو نیست.
او از خود هزار دیو دیگر آفرید.
دنیا دنیای دیوان شد.
دنیا دنیای دروغ
دنیای چرب زنان، چاپلوسان، روسپیان، گران فروشان، مال مردم خوران، حرامیان، شب بندان، دنیای محتکران، زنان دروغ ساز و مردان دروغ کار، دنیای خود فروشان، واسطه هاف پیمان شکنان.
در این دنیا چه میتوانست بکند یک پهلوان تنها که آنی خود را در محاصره دید؟
قوت از تاجران خواست، ندادند.
قوت از مفتیان خواست، ندادند.
قوت از حاجیان خواست، ندادند.
قوت از زاهدان خواست، ندادند.
قوت از رئیسان خواست، ندادند.
قوت از مستوفیان خواست، ندادند.
قوت از مظلومان خواست، کم بود.
قوت از عاشقان، قوت از ایمان خواست!
دیوان به دیو پیوستند، چیزی هزار هزار دست
چیزی هزار هزار سلاح
چیزی با همه در پیوند
چیزی هزار چشم و هزار دهن
چیزی شاخک به سر
در این جهان پر غوغا، یک مرد، یک پهلوان به تن ِ تنها ایستاد
زنگ اول سلام به افتادگان
زنگ دوم سلام به آنها که ایستاده اند
بزن بر طبل واویلا...
۳-درکتاب حکمت خوندم که طول یک جنگ علت اون جنگ رو کوچیک می کنه.اما چه علتی بزرگ تر از اینکه ما آدمیم. تابع غلیان عناصر، مقهور سر کشی طبع
۴-در کتاب حکمت خوانده ام که نیم وجود رهر یک از ما دیو است. و ما اون نصف، دیو وجودمون رو دوست داریم.
۵-در کتاب حکمت خواندم که تماشا گر وجود ندارد.
ما زاده شدیم و کلمه زاده شد