1- ما برای در پیش گرفتن این سفر ، شیر یا خط انداختیم. شیر آمد ؛ یعنی باید رفت . و ما رفتیم. اگر خط هم می آمد و حتی اگر ده بار پشت سر هم خط می آمد، ما آن را شیر می دیدیم و به راه می افتادیم.انسان میزان همه چیز است . نگاه من است که به همه چیز معنا می دهد. ما می خواستیم اینگونه باشد و شد . مهم نبود که آیا شتابزده تصمیم گرفتیم یا نه . مهم آن بود که گام در راهی می گذاشتیم که دوست داشتیم. ما به راه افتادیم و رفتیم و رفتیم . هنگامی که باز گشتیم دیگر آن آدم پیشین نبودیم. عوض شده بودیم. سفر نگاه ما را به اوج ها برده بود . بزرگ تر شده بودیم. دونفری که آن روز به سفر دور آمریکای جنوبی رفتند ، در آن دور دست ها مردند.آنهایی که باز گشته اند ، آدم هایی تازه اند.

2- هر سفری دو جنبه دارد : ترک گفتن و رسیدن . عشق همواره چیزی را پشت سر خود به جا می گذارد و می رود.

3- خانه به دوش ها از زندگی بهره بیشتری می برند تا کسانی که خود را در قصر ها زندانی کرده اند. زندگی یکنواخت و ولرم بورژروازی آدم را خل می کند.

4- شاید دنائت هم بعدی از زندگی بشری است. نمی دانم !