-و ديگر مرا دوست نداري ؟
-حتي از اين کلمه هم نفرت دارم .
گوردن گفت:«خيلي خوب » و ناگهان سيلي محکمي به او زد .
اکنون هلن از فرط درد ،و نه از فشار خشم ، مي گريست و سرش را روي ميز گذاشته بود . گفت:«حاجت به اين کار نبود .»
-چرا، بود . تو خيلي چيزها را مي داني ، اما هنوز نمي داني من چقدر به اين کار احتياج داشتم .