۱-چشم هایم را که بستم عطر باد توی صورتم زد. باد بهاری به تکه میوه رسیده ای با پوستی زبر ، مغزی لزج و دانه ها ی بی شمار می مانست ، در هوا باز می شد ، دانه هایش را مثل گلو له های ساچمه ای ریز و لطیفی روی بازوهای برهنه ام می افشاند و رد ملایمی از درد از خود بر جا می گذاشت...

2-... صدا بیشتر به خاطره نا آشنایی می مانست که پا ورچین پا ور چین وارد لایه های هوا شده باشد . اما سر انجام کم کم شکل خودش را پیدا کرد و به صدای زنگ تلفنی حقیقی بدل شد. صدای کاملا حقیقی زنگ تلفن در فضایی کاملا حقیقی ...

3-... وقتی جای مرتفعی می رم فقط من هستم و باد و هیچ چیز دیگه ای نیست. باد منو احاطه می کنه و در هم می پیچه . باد می فهمه من کی هستم . من هم باد رو می فهمم . ما همدیگه رو می پذیریم و تصمیم می گیریم با هم با شیم.  فقط من هستم و باد و جای دیگه ای برای کس دیگه ای نیست...

4- آن جا توی آن دنیای گنگ پوشیده از یخ های قطور به یکباره تمام توانم را از دست داده بودم . ذره ذره ، ذره ذره و آخر سر حتی توان رنجیدن هم نداشتم . مثل این بود که حس جهت یابی ام را جایی از دست داده باشم . مسیر زمان را گم کرده بودم . و تمام حواس خودم را از دست داده بودم . نمی دانم این مسئله از کی شروع شده یا تمام شده بود اما وقتی هوشیاری ام را به دست می آوردم خودم را در دنیایی یخی و در زمستانی ابدی که خالی از هر رنگی بود ، محبوس در تنهایی می یافتم.

5- حالا دیگر قلبی برایم باقی نمانده است . گرما از وجودم رخت بر بسته . گاهی وقت ها فراموش می کنم هیچ وقت گرمایی دروجودم بوده یا نه . این جا تنهاتر از هر کس دیگری درزمین هستم . وقتی گریه می کنم ، مرد یخی گونه ام را می بوسد و اشک هایم به یخ تبدیل می شوند. او قطره اشک های منجمد را در دست می گیرد و آن ها را روی زبانش می گذارد و می گوید : " ببین چقد ردوستت دارم ." او راست می گوید . اما بادی که ازنا کجا آباد می آید ، حرف های او را دور تر و دورتر به سمت گذشته ها می برد.