۱- بی نتیجه سعی کردم با چشمانم تاریکی را بشکافم و در چهره ی خوستو بخوانم که در این سه ثانیه، در این سه ثانیه ای که بدن هاشان مانند دو عاشق به هم آمیخته و پیکری واحد شکل داده بودند چه رخ داده است.

۲- نمی توانستیم صدای فریاد درد و خشم شان را از هم تمیز دهیم و بفهمیم این صداهای حیوانی که پژواکشان در خلوت شب می پیچید از کدامین حلق بیرون می آمدند. فقط درخشش تیغه های چاقو را می شد دید که به سرعت برق این جا و آن جا پیدا می شدند و دوباره پنهان، توی تاریکی شب گم می شدند و انعکاس صدای به هم خوردنشان توی تپه های شنی می پیچید.