... ماه بالا آمده بود، دسته دسته مردم از هر گوشه و کنار پیدا می شدند ، از جاده از، روی تپه های زباله و از روی خرابه ها . اطراف میدانچه پر بود از کا رگر های راه آهن و بار بر ها ، که همه کلاه کاسکت به سر داشتند . عده زیادی  نشسته بودند روی زمین و پیش پای هر تازه واردی  که توی میدان می آمد داد می زدند :" خودشه " و بعد می خندیدند . عده ای دستفروس آمده بودند و نان روغنی و بیسکوییت و پپسی و دوغ و آدامس به جماعت می فروختند . زنها همدیگر را بلند بلند صدا می کردند و به خانمی و مرد ها و امریکایی ها فحش می دادند...