1-     اوایل فکر می کردم که دخترک به خاطر این به بخاری می چسبد و مدام آتش آن را تیز می کند که می خواهد رضایت مرا جلب کند، ولی بعدها فهمیدم که این آتش در وجود او، نیاز درون او بود و بدون آتش نمی توانست زندگی کند.

2-     دختر دیگر برنگشت. آسمان عاطفه ندارد. ولی در آن زمان من هنوز عاطفه داشتم.

3-     کتاب تئوری آسمان های کانت را می خواندم که می گفت: " در سکوت شبانه، سکوت مطلق شبانه، وقتی که حواس انسان آرام گرفته است، روحی جاودان، به زبانی بی نام با انسان از چیزهایی، اندیشه هایی سخن می گوید که می فهمی ولی نمی توانی وصف کنی."

4-     زانو زدن دور از شأن انسان است.

5-     نه در آسمان ها نشانی از رأفت و عطوفت وجود دارد، نه در زندگی بالای سر و نه زیر پای ما و نه در درون من.

6-     عمل خلاف بی مجازات نمی ماند و تجاوزهای ما مدام روحمان را می آزارد.

7-     به یاد شعری از سندبرگ افتادم که می گفت تمامی آنچه از یک فرد بشری باقی می ماند گوگردی است که جعبه ی کبریتی را کفایت کند و آهنی، که بتوان با آن میخی ساخت که  انسان بتواند از آن خود را حلق آویز سازد.

8-     مادرم که مرد در درونم گریه کردم، ولی حتی قطره اشکی هم نریختم. از محل مرده سوز خانه که در می آمدم چشمم به دود کش افتاد که دود می کرد. مادرم نرم و زیبا راهی آسمان ها بود.

9-     با هگل در عقیده همراهم که انسان شریف هرگز به اندازه ی کافی شریف نیست و هیچ تبهکاری هم تمام و کمال تبهکار نیست.                                

10-  نه آسمان عاطفه دارد و نه انسان ِ اندیشه مند. نه این که انسان بخواهد که بی عاطفه باشد، ولی وجود عاطفه در او خلاف عقل سلیم است.

11- آموزشم چنان ناخودآگاه صورت گرفته که نمی دانم کدام فکری از خودم است و کدام از کتاب هایم ناشی شده.

12-  در ته چشم موش ها چیزی می بینم که بیش از کهکشان ها با من سخن می گوید.

13- از مرز بین بودن و هیچ بودن گذر خواهم کرد...