۱-نتوانسته بود چنان ساز بزند که خودش را به گریه بیاندازد .یا مجالس مناسب نبود و مردمی که به او پول می دادند و دعوتش می کردند نمی خواستند اشک های او را تحویل بگیرند و یا خود او از ترس اینکه مبادا سیم ها پاره شود زخمه را خیلی ملایم تر و آهسته تر از آنچه که می توانست بالا و پایین می برد...

۲-دنباله سوت کوتاه و نکره یک کشتی را در هوا قیچی کردند. یک قایق موتوری زیر اسکله گمرک ایستاد و از نفس افتاد. در میان نخلستانهای آن طرف شط ، انگار مهی آمیخته با گرد و خاک موج می زد و برق چشم انسانی که زندگی از او گریخته بود ، در آن میان سر گردان بود.

۳-و فحشم را با چنان خشم و نفرت به صورت جوانک پرتاب کردم که آن را فهمید...

۴- هنوز از فکر عبد الله بیرون نرفته بودم و هنوز خطوط خسته به عرق نشسته  و صورتش را که زورکی به خنده در امده بود و از هم گشوده شده بود ، جلوی چشم داشتم و محبت دریغ شده ای که می باید نسبت به او می کردم ، روی دلم سنگینی می کرد.