۱-     به عقیده ی من یک هفته زندگی در این جهان کافیست، به شرط آن که آدم از تاریخ مرگ خود واقعا خبر داشته باشد.

 

2-     [سفر] برای شما ممکن است حادثه باشد، چون لابد می دانید چه می کنید. اما من که از کارهایتان سر در نمی آورم و چشم بسته دنبالتان می آیم، مثل کورها... برای من هم حادثه است؟

 

3-     ناگهان رقتی در خود احساس کردم که نزدیک بود فریاد بزنم و خودم را از اسب بر زمین بیاندازم و دست های خشن پدرم را ببوسم و التماس کنم و بگویم که نمیرد و زنده باشد و همیشه زنده باشد و نگذارد که مرگ بر من چیره شود و مرا هم زنده نگه دارد، زیرا می دانستم که پدرم سرانجام خواهد مرد و این لحظه را دیگر نخواهم دید و چهره ی او هرگز در سرخی نور سیگارها عبوس نخوهد بود....

... باز هم آن صدای خفه ی پرطنین را در درونم شنیدم که به نام صدایم زد و فرمانم داد که باید این لحظه ها را جاویدان کنی که دیگر بازشان نخواهی یافت و این رقت ها را منجمد سازی که همیشه به یادگار داشته باشی.

 

4-     اگر با تو هم آغوش می شدم، پس با حیوان چه فرقی داشتیم؟

  

5-     چرا تا کنون نفهمیده بودم که مرگ خواهد آمد؟

 

6-     این سزای حماقت من است. سزای همه ی آن سال ها و روزهایی است که مصرانه به زندگی چسبیدم و خودم را نکشتم. خودم را پیشاپیش آسوده نکردم. حالا هیچ کس مقصر نیست و من شایسته ی این تحقیر و توهین هستم. شایسته ام زیرا می توانستم به میل خود و به فکر خود بمیرم و نمردم.

 

7-     زن می گیرم. یک زن زیبای دهاتی می گیرم که فقط در فکر پول من باشد و از او بچه دار می شوم. بچه دار می شوم و فرزندم را بزرگ می کنم. بزرگ می کنم تا روزی که بتواند دشنه ای در دست بگیرد. آن وقت آن دشنه ی خون آلود را به او می دهم و به همه چیز اعتراف می کنم...